تبليغاتX
Erfan Amirkhosravi
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دليلِ راه جسته بوديم
بی‌راه و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رويا


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ری‌را
ديگر چيزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان
چرا می‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد
شما کيستيد
از کجا آمده‌ايد
کی از راه رسيده‌ايد
چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم
که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنيد؟
من که کاری نکرده‌ام
فقط از ميان تمام نامها
نمی‌دانم از چه "ری‌را" را فراموش نکرده‌ام


آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟


من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو
شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منيد
آيا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته نديديد
می‌گويند در کوی شما
هر کودکی که در آن دميده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گريه شنيده است
چه حوصله‌ئی ری‌را!
بگو رهايم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد
می‌خواهم به جايی دور خيره شوم
می‌خواهم سيگاری بگيرانم
می‌خواهم يک‌لحظه به اين لحظه بينديشم ...!


- آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 12:55 |
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 11:16 |
این روزها سخت مشغول خواندن اشعار سید علی صالحی هستم و چه لذتی دارد وقتی آن ها را با صدای گرم خسرو شکیبایی می شنوم.

از کتاب نامه ها:

نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدين پايه بيدار نبوده‌ام.


از شب که گذشتيم
حرفی بزن سلامنوش ليمویِ گَس!


نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حيرت می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدين پايه عاشق نبوده‌ام
پس اگر اين سکوت
تکوين خواناترين ترانه‌ی من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!


حالا از همه‌ی اينها گذشته، بگو:
راستی در آن دور دستِ گمشده آيا
هنوز کودکی با دو چشمِ خيس و درشت، مرا می‌نگرد؟!

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 13:26 |
مناظره زیبای حمید مصدق با فروغ فرخ زاد به سال ۱۳۴۳:

’حمید مصدق″

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد”


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
چه می شد که اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 12:35 |

نومید، کلافه، سرگردان،
جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده
دشنام می‌دهم.

 
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟

نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همه‌ی ما
در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم
و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم.

جدا متاسفم!

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 12:55 |

چقدر زندگی مجازی در ایران سخت شده است، اکثر سایت های خبری فیلتر شده، یاهو و جی میل به سختی باز می شوند، سرعت اینترنت به طور کلی کاهش پیدا کرده است، از هر فیلتر شکنی نمی شود استفاده کرد و....

 حال با وجود این مسائل، می توان گفت تنها سوار بر قایقی شکسته و مستعمل در اقیانوسی بی انتها اسیر شده ای که هرچه فریاد می زنی، صدایت به کسی نمی رسد یا نمی توانی از کسی خبر بگیری...

تحمل چنین وضعی واقعا طاقت فرساست.

 تعداد زیادی از وبلاگ هایی که هواخاهشان بودم و برای خود رکوردی داشتند تعطیل شده اند و به روز نمی شوند که البته دلیلش مشخص است.

ای کاش دوستان شیوه برخورد صحیح با اینتریت و به طور کلی دنیای خبر و اطلاع رسانی را بلد بودند یا حالا که بلد نیستند حداقل یاد می گرفتند و یا حالا که هیچ کدام از این دو مورد ممکن نیست دم از آزادی بیان و توسعه اطلاع رسانی نمی زدند که................

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 10:37 |
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.


زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.


برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.


تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟


گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 15:54 |

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 19:41 |
WWW.ERFANAMIRKHOSRAVI.BLOGFA.COM
+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:9 |
WWW.ERFANAMIRKHOSRAVI.BLOGFA.COM

مرتبط: بر فراز بافت - نمایی از شهر بافت در غروب یک عصر تابستان

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 11:41 |
عکس: عرفان امیرخسروی

عکس: عرفان امیرخسروی

عکس: عرفان امیرخسروی

عکس: عرفان امیرخسروی 

مرتبط: نمونه ديگري از كندوي زنبور

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 23:47 |
WWW.ERFANAMIRKHOSRAVI.BLOGFA.COM

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 13:57 |
WWW.ERFANAMIRKHOSRAVI.BLOGFA.COM
+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 14:0 |
WWW.ERFANAMIRKHOSRAVI.BLOGFA.COM
+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 13:20 |
+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:27 |
WWW.ERFANAMIRKHOSRAVI.BLOGFA.COM
+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 13:13 |
Www.ErfanAmirkhosravi.Blogfa.Com

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:15 |
عکس: عرفان امیرخسروی

عکس: عرفان امیرخسروی

+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:8 |
Www.ErfanAmirkhosravi.Blogfa.Com
+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:52 |
Www.ErfanAmirkhosravi.Blogfa.Com
+ نوشته شده توسط عرفان امیرخسروی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:48 |


Powered By
BLOGFA.COM